داستان جستجوگر خدا
كولهپشتیاش را برداشت و راه افتاد. رفت كه دنبال خدا بگردد؛ و گفت: تا كولهام از خدا پر نشود برنخواهم گشت.
مسافر با خندهای رو به درخت گفت: چه تلخ است كنار جاده بودن و نرفتن. و
درخت زیر لب گفت: ولی تلختر آن است كه بروی و بی رهاورد برگردی. كاش
میدانستی آن چه در جستوجوی آنی، همین جاست.
مسافر رفت و گفت: یك درخت از راه چه میداند، پاهایش در گل است. او هیچگاه لذت جستوجو را نخواهد یافت.
و نشنید كه درخت گفت: اما من جستوجو را از خود آغاز كردهام و سفرم را كسی نخواهد دید. جز آن كه باید.
مسافر رفت و كولهاش سنگین بود.
درخت گفت: چه خوب، وقتی هیچ چیز نداری، همه چیز داری. اما آن روز كه میرفتی، در كولهات همه چیز داشتی، غرور كمترینش بود، جاده آن را از تو گرفت. حالا در كولهات جا برای خدا هست. و قدری از حقیقت را در كوله مسافر ریخت. دستهای مسافر از اشراق پر شد و چشمهایش از حیرت درخشید و گفت: هزار سال رفتم و پیدا نكردم و تو نرفته این همه یافتی!
