عشقبازی به همین آسانی است
که گلی با چشمی
بلبلی با گوشی
رنگ زیبای خزان با روحی
نیش زنبور عسل با نوشی
کارهموارۀ باران با دشت
برف با قلۀ کوه
رود با ریشۀ بید
باد با شاخه و برگ
ابر عابر با ماه
چشمهای با آهو
برکهای با مهتاب
و نسیمی با زلف
دو کبوتر با هم
و شب و روز و طبیعت با ما!
عشقبازی به همین آسانی است…
شاعری با کلماتی شیرین
دستِ آرام و نوازشبخش بر روی سری
پرسشی از اشکی
و چراغ شب یلدای کسی با شمعی
و دلآرام و تسلا و مسیحای کسی یا جمعی
عشقبازی به همین آسانی است…
که دلی را بخری
بفروشی مهری
شادمانی را حرّاج کنی
رنجها را تخفیف دهی
مهربانی را ارزانی عالم بکنی
و بپیچی همه را لای حریر احساس
گره عشق به آنها بزنی
مشتریهایت را با خود ببری تا لبخند
عشقبازی به همین آسانی است…
هر که با پیش سلامی در اول صبح
هرکه با پوزش و پیغامی با رهگذری
هرکه با خواندن شعری کوتاه با لحن خوشی
نمک خنده بر چهره در لحظۀ کار
عرضۀ سالم کالای ارزان به همه
لقمۀ نان گوارایی از راه حلال
و خداحافظی شادی در آخر روز
و نگهداری یک خاطر خوش تا فردا
و رکوعی و سجودی با نیت شکر
عشقبازی به همین آسانی است
در یک شب سرد زمستانی یک زوج سالمند وارد رستوران بزرگی شدند. آنها در میان زوجهای جوانی که در آنجا حضور داشتند بسیار جلب توجه می کردند. بسیاری از آنان، زوج سالخورده را تحسین می کردند و به راحتی می شد فکرشان را از نگاهشان خواند: «نگاه کنید، این دو نفر عمری است که در کنار یکدیگر زندگی می کنند و چقدر در کنار هم خوشبختند .»
پیرمرد برای سفارش غذا به طرف صندوق رفت. غذا سفارش داد ، پولش را پرداخت و غذا آماده شد. با سینی به طرف میزی که همسرش پشت آن نشسته بود رفت و رو به رویش نشست.یک ساندویچ همبرگر ، یک بشقاب سیب زمینی خلال شده و یک نوشابه در سینی بود.
پیرمرد همبرگر را از لای کاغذ در آورد و آن را با دقت به دو تکه ی مساوی تقسیم کرد.
سپس سیب زمینی ها را به دقت شمرد و تقسیم کرد.
پیرمرد کمی نوشابه خورد و همسرش نیز از همان لیوان کمی نوشید. همین که پیرمرد به ساندویچ خود گاز می زد مشتریان دیگر با ناراحتی به آنها نگاه می کردند و این بار به این فــکر می کردند که آن زوج پیــر احتمالا آن قدر فقیــر هستند که نمی توانند دو ساندویچ سفــارش بدهند.
پیرمرد شروع کرد به خوردن سیب زمینی هایش. مرد جوانی از جای خو بر خاست و به طرف میز زوج پیر آمد و به پیر مرد پیشنهاد کرد تا برایشان یک ساندویچ و نوشابه بگیرد. اما پیر مرد قبول نکرد و گفت : « همه چیز رو به راه است ، ما عادت داریم در همه چیز شریک باشیم . »
مردم کم کم متوجه شدند در تمام مدتی که پیرمرد غذایش را می خورد، پیرزن او را نگاه می کند و لب به غذایش نمی زند.
بار دیگر همان جوان به طرف میز رفت و از آنها خواهش کرد که اجازه بدهند یک ساندویچ دیگر برایشان سفارش بدهد و این دفعه پیر زن توضیح داد: « ما عادت داریم در همه چیز با هم شریک باشیم.»
همین که پیرمرد غذایش را تمام کرد ، مرد جوان طاقت نیاورد و باز به طرف میز آن دو آمد و گفت: «می توانم سوالی از شما بپرسم خانم؟»
پیرزن جواب داد: «بفرمایید.»
- چرا شما چیزی نمی خورید ؟ شما که گفتید در همه چیز با هم شریک هستید . منتظر چی هستید؟ »
پیرزن جواب داد: « منتظر دندانهــــــا !»
آنکـــــــه دائم هوس سوختن مـــــا مي کرد" کـــــــاش بنزين مرا نيـــــز مهيّــــــــــا مي کرد! پمپ بنزين و صف و کارت و منِ پيت به دست... " کــــــاش مي آمد و از دور تماشا مي کرد
اين روزها با هر که دوست مي شويم احساس مي کنيم آنقدر دوست بوده ايم که ديگر وقت خيانت است
اگر بر دیده ی مجنون نشینی به غیر از نیکی لیلی نبینی
ماه به من گفت،اگر دوستت به تو پيامي نمي دهد چرا ترکش نمي کني؟ به ماه نگاهي کردم و گفتم آيا آسمان تو را ترک مي کند زماني که نمي درخشي
کهنه فروش تو کوچمون داد میزد کهنه می خریم، وسایل شکسته و پاره و پوره می خریم، بی اختیار فریاد زدم قلب شکستم رو می خری؟ گفت که اگه ارزشی داشت، کسی اونو نمی شکست..
آدمك آخر دنياست بخند ادمك مرگ همينجاست بخند ان خدايي كه بزرگش خواندي بخدا مثل تو تنهاست بخند دست خطي كه تورا عاشق كرد شوخي كاغذي ماست بخند
پرسید کدام راه نزدیک تر است ؟
گفتم به کجا ؟ گفت به خلوتگاه دوست
گفتم مگر فاصله ای می بینی
بین دل و آنکه دل منزل اوست
www.mylove-story.blogfa.com
Years ago, when I was younger,
I kinda liked a girl I knew.
She was mine, and we were sweethearts
That was then, but then it’s true
I’m in love with a fairytale,
even though it hurts
‘Cause I don’t care if I lose my mind
I’m already cursed.
Every day we started fighting,
every night we fell in love
No one else could make me sadder,
but no one else could lift me high above
I don’t know what I was doing,
when suddenly, we fell apart
Nowadays, I cannot find her
But when I do, we’ll get a brand new start
I’m in love with a fairytale,
even though it hurts
‘Cause I don’t care if I lose my mind
I’m already cursed
She’s a fairytale
Yeah…
Even though it hurts
‘Cause I don’t care if I lose my mind
تو سیب سرخ کدامین درخت پرتقالی که هر دانه انارت به سرخی گیلاس های درخت موز است ای گلابی من؟
اگه شبا خوابت نمی بره ستاره های رو بشمار اگه کم اومد ، قطره های بارون و بشمار ، اگه بند اومد به رفاقتمون فکر کن چون نه کم میاد نه بند میاد.
هيچكس نميتونه به دلش بگه كه نشكنه ولي من حداقل تونستم يادش بدم وقتي كه شكست لبه تيزش توي دست كسي كه اونو شكسته نبره
تا کجا رفتیم بدون اعتماد به نفس....هر دومون بشیم به دل اعتقاد به ترس....حتی اگه الانم با هم بودیم به فرض.....بودش عشقمون فاقد ضربان نبض....اصلا آیا الان هستی به فکر من....آیا گاهی میاری رو لب ذکر من....چی شد تصمیم گرفتی که منو ترک کنی.....از خدا برام آرزوی مرگ كني
نرسد دست تمنا چو به دامان شما ، ميتوان چشم دلي دوخت به ايوان شما ، از دلم تا لب ايوان شما راهي نيست ، نيمه جاني ست در اين فاصله قربان شما
چقدر ثانیه ها نامردند گفته بودند كه بر میگردند برنگشتند و پس از رفتنشان بی جهت عقربه ها میگردند
تواگه پائيز زردي واسه من بهار سبزي...تواگه هواي سردي واسه من هميشه گرمي...تواگه ابر سياهي واسه من ابر بهاري...تواگه دشت گناهي واسه من يه بي گناهي... تواگه غرق نيازي واسه من يه بي نيازي...تواگه رفيق راهي واسه من يه تکيه گاهي
پدرم مي گفت: عاشقي يك شب است و پشيماني هزار شبءحالا هزار شب پشيمانم كه چرا يك شب عاشق نبود
روی نیمکت پارک نشسته بود. دلش میخواست یک دوست پیدا میشد تا با او درد دل کند. کبوتری روی زمین مشغول خوردن خرده نانهای ساندویچ او که روی زمین ریخته شده بود شد. نگاهی به کبوتر کرد و با خود گفت، در این دوره زمانه باید چیزی داشته باشی تا دوستان دورت جمع شوند وگرنه تنها خواهی ماند
دلم تنگ است دلم تنگ است دلم اندازه حجم قفس تنگ است سکوت از کوچه لبريز است صدايم خيس و باراني است نمي دانم چرا در قلب من پاييز طولاني است