تبليغاتX
انچه شما خواسته اید
آخرین اخبار
 
 

بهترين لحظه، لحظه ايست كه فكر كني فراموشت كردم، بعد 1 اس ام اس از طرف من بياد كه توش نوشته ميميرم برات !

+ نوشته شده در بیست و ششم بهمن 1388ساعت توسط عادل |

امیری به شاهزاده گفت:من عاشق توام.شاهزاده گفت:زیباتر از من خواهرم است که در پشت سر تو ایستاده است.امیر برگشت و دید هیچکس نیست.شاهزاده گفت:عاشق نیستی,عاشق به غیر نظر نمی کن
+ نوشته شده در هشتم دی 1388ساعت توسط عادل |

عشقبازی به همین آسانی است

که گلی با چشمی

بلبلی با گوشی

رنگ زیبای خزان با روحی

نیش زنبور عسل با نوشی

کارهموارۀ باران با دشت

برف با قلۀ کوه

رود با ریشۀ بید

باد با شاخه و برگ

ابر عابر با ماه

چشمه‌ای با آهو

برکه‌ای با مهتاب

و نسیمی با زلف

دو کبوتر با هم

و شب و روز و طبیعت با ما!

عشقبازی به همین آسانی است…

شاعری با کلماتی شیرین

دستِ آرام و نوازش‌بخش بر روی سری

پرسشی از اشکی

و چراغ شب یلدای کسی با شمعی

و دل‌آرام و تسلا و مسیحای کسی یا جمعی

عشقبازی به همین آسانی است…

که دلی را بخری

بفروشی مهری

شادمانی را حرّاج کنی

رنج‌ها را تخفیف دهی

مهربانی را ارزانی عالم بکنی

و بپیچی همه را لای حریر احساس

گره عشق به آن‌ها بزنی

مشتری‌هایت را با خود ببری تا لبخند

عشقبازی به همین آسانی است…

هر که با پیش سلامی در اول صبح

هرکه با پوزش و پیغامی با رهگذری

هرکه با خواندن شعری کوتاه با لحن خوشی

نمک خنده بر چهره در لحظۀ کار

عرضۀ سالم کالای ارزان به همه

لقمۀ نان گوارایی از راه حلال

و خداحافظی شادی در آخر روز

و نگهداری یک خاطر خوش تا فردا

و رکوعی و سجودی با نیت شکر

عشقبازی به همین آسانی است

+ نوشته شده در بیست و نهم آذر 1388ساعت توسط عادل |

در یک شب سرد زمستانی یک زوج سالمند وارد رستوران بزرگی شدند. آنها در میان زوجهای جوانی که در آنجا حضور داشتند بسیار جلب توجه می کردند. بسیاری از آنان، زوج سالخورده را تحسین می کردند و به راحتی می شد فکرشان را از نگاهشان خواند: «نگاه کنید، این دو نفر عمری است که در کنار یکدیگر زندگی می کنند و چقدر در کنار هم خوشبختند .»

پیرمرد برای سفارش غذا به طرف صندوق رفت. غذا سفارش داد ، پولش را پرداخت و غذا آماده شد. با سینی به طرف میزی که همسرش پشت آن نشسته بود رفت و رو به رویش نشست.یک ساندویچ همبرگر ، یک بشقاب سیب زمینی خلال شده و یک نوشابه در سینی بود.

پیرمرد همبرگر را از لای کاغذ در آورد و آن را با دقت به دو تکه ی مساوی تقسیم کرد.

سپس سیب زمینی ها را به دقت شمرد و تقسیم کرد.

پیرمرد کمی نوشابه خورد و همسرش نیز از همان لیوان کمی نوشید. همین که پیرمرد به ساندویچ خود گاز می زد مشتریان دیگر با ناراحتی به آنها نگاه می کردند و این بار به این فــکر می کردند که آن زوج پیــر احتمالا آن قدر فقیــر هستند که نمی توانند دو ساندویچ سفــارش بدهند.

پیرمرد شروع کرد به خوردن سیب زمینی هایش. مرد جوانی از جای خو بر خاست و به طرف میز زوج پیر آمد و به پیر مرد پیشنهاد کرد تا برایشان یک ساندویچ و نوشابه بگیرد. اما پیر مرد قبول نکرد و گفت : « همه چیز رو به راه است ، ما عادت داریم در همه چیز شریک باشیم . »

مردم کم کم متوجه شدند در تمام مدتی که پیرمرد غذایش را می خورد، پیرزن او را نگاه می کند و لب به غذایش نمی زند.

بار دیگر همان جوان به طرف میز رفت و از آنها خواهش کرد که اجازه بدهند یک ساندویچ دیگر برایشان سفارش بدهد و این دفعه پیر زن توضیح داد: « ما عادت داریم در همه چیز با هم شریک باشیم.»

همین که پیرمرد غذایش را تمام کرد ، مرد جوان طاقت نیاورد و باز به طرف میز آن دو آمد و گفت: «می توانم سوالی از شما بپرسم خانم؟»

پیرزن جواب داد: «بفرمایید.»

- چرا شما چیزی نمی خورید ؟ شما که گفتید در همه چیز با هم شریک هستید . منتظر چی هستید؟ »

پیرزن جواب داد: « منتظر دندانهــــــا !»

+ نوشته شده در بیستم آذر 1388ساعت توسط عادل |

کوهها اعتبار خویش را مدیون تیشه ی فرهادند کوهی که از آن عشق نگذرد شایسته ی عبور نیست

+ نوشته شده در بیستم آذر 1388ساعت توسط عادل |


*تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت

" جواب زیبای فروغ فرخ زاد به حمید مصدق"
من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را
و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت
+ نوشته شده در بیستم آذر 1388ساعت توسط عادل |

مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند. آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.
زن جوان: یواش تر برو, من می ترسم.
مرد جوان: نه, اینجوری خیلی بهتره.
زن جوان: خواهش میکنم, من خیلی می ترسم.
مرد جوان: خوب, اما اول باید بگی که دوستم داری.
زن جوان: دوستت دارم, حالا میشه یواش تر برونی.
مرد جوان: منو محکم بگیر.
زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری.
مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری, آخه نمیتونم راحت برونم. اذیتم میکنه.
روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد, یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.
دمی می آید و بازدمی میرود. اما زندگی غیر از این است و ارزش آن در لحظاتی تجلی می یابد که نفس آدمی را می برد.
+ نوشته شده در یازدهم آذر 1388ساعت توسط عادل |

ای کاش که معشوق ز عاشق طلب جان می کرد، تا که هر بی سرو پایی نشود یار کس
+ نوشته شده در هشتم آذر 1388ساعت توسط عادل |

رهایم کردی و رهایت نکردم گفتم حرف ِ دل یکی ستّ هفتصدمین پادشاه راهم اگر به خواب ببینی، کنار ِ کوچه ی بغض و بیداری منتظرت خواهم ماند چشمهایم را بر پوزخند ِ این آن بستم و چهره ی تو را دیدم گوشهایم را بر زخم زبان این آن بستم و صدای تو را شنیدم دلم روشن بود که یک روز، از زوایای گریه هایم ظهور می کنی حالا هم، از دیدن ِ این دو سه موی سفید آینه تعجب نمی کنم قفط کمی نگران می شوم می ترسم روزی در آینه تنها دو سه موی سیاه منتظرم باشند و تو از غربت ِ بغض و بوسه برنگشته باشی تنها از همین می ترسم....

+ نوشته شده در هشتم آذر 1388ساعت توسط عادل |

غربت را نبايد در الفباي غربت جست و جو كرد ، همين كه عزيزت نگاهش را سمت ديگر كرد تو غريبي...”

+ نوشته شده در یازدهم آبان 1388ساعت توسط عادل |

 آنکـــــــه دائم هوس سوختن مـــــا مي کرد" کـــــــاش بنزين مرا نيـــــز مهيّــــــــــا مي کرد! پمپ بنزين و صف و کارت و منِ پيت به دست... " کــــــاش مي آمد و از دور تماشا مي کرد

+ نوشته شده در بیست و یکم مهر 1388ساعت توسط عادل |

اين روزها با هر که دوست مي شويم احساس مي کنيم آنقدر دوست بوده ايم که ديگر وقت خيانت است

+ نوشته شده در یازدهم مهر 1388ساعت توسط عادل |

کيسه کوچک چايي ، تمام عمر ، دلباخته ليوان شد ، ولي هر بار که حرف دلش را مي زد ، صدايش در اب جوش مي سوخت . کيسه کوچک چاي با يک تيکه نخ رفت ته ليوان و حرف دلش را اهسته گفت . ليوان سرخ شد


+ نوشته شده در یازدهم مهر 1388ساعت توسط عادل |

 دوست داشتن یه نفر دیوونگیه، دوست داشته شدن توسط یه نفر یک هدیه ست، دوست داشتن کسی که دوست داره وظیفست، اما دوست داشته شدن توسط کسی که دوسش داری زندگیه

+ نوشته شده در هفتم مهر 1388ساعت توسط عادل |

 اگر بر دیده ی مجنون نشینی به غیر از نیکی لیلی نبینی

+ نوشته شده در بیست و دوم شهریور 1388ساعت توسط عادل |

شیشه پنجره را باران شست..از دل تنگ من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست؟

+ نوشته شده در بیست و دوم شهریور 1388ساعت توسط عادل |

 ماه به من گفت،اگر دوستت به تو پيامي نمي دهد چرا ترکش نمي کني؟ به ماه نگاهي کردم و گفتم آيا آسمان تو را ترک مي کند زماني که نمي درخشي

+ نوشته شده در دوازدهم شهریور 1388ساعت توسط عادل |

آغاز سفر عشق این است: "کنار گذاشتن من و هیچ شدن". از این هیچ است که همه چیز زاده می شود. 
+ نوشته شده در ششم شهریور 1388ساعت توسط عادل |

کهنه فروش تو کوچمون داد میزد کهنه می خریم، وسایل شکسته و پاره و پوره می خریم، بی اختیار فریاد زدم قلب شکستم رو می خری؟ گفت که اگه ارزشی داشت، کسی اونو نمی شکست..

+ نوشته شده در ششم شهریور 1388ساعت توسط عادل |

گل ما یه روز به دریا زد و رفت..پشت پا به رسم دنیا زد و رفت..زنده ها خیلی براش کهنه بودند.. خودشو تو مرده ها جا زد و رفت
+ نوشته شده در نوزدهم تیر 1388ساعت توسط عادل |

حاصل عشق مترسک به کلاغ مرگ یک مزرعه است

+ نوشته شده در نوزدهم تیر 1388ساعت توسط عادل |

به علت بارش بي وفايي جاد عشق لغزنده است.لطفا با محبت حرکت کنيد
+ نوشته شده در پانزدهم تیر 1388ساعت توسط عادل |

آدمك آخر دنياست بخند ادمك مرگ همينجاست بخند ان خدايي كه بزرگش خواندي بخدا مثل تو تنهاست بخند دست خطي كه تورا عاشق كرد شوخي كاغذي ماست بخند

+ نوشته شده در سیزدهم تیر 1388ساعت توسط عادل |

پرسید کدام راه نزدیک تر است ؟
گفتم به کجا ؟ گفت به خلوتگاه دوست
گفتم مگر فاصله ای می بینی
بین دل و آنکه دل منزل اوست
www.mylove-story.blogfa.com

+ نوشته شده در سیزدهم تیر 1388ساعت توسط عادل |

Years ago, when I was younger,
I kinda liked a girl I knew.
She was mine, and we were sweethearts
That was then, but then it’s true

I’m in love with a fairytale,
even though it hurts
‘Cause I don’t care if I lose my mind
I’m already cursed.

Every day we started fighting,
every night we fell in love
No one else could make me sadder,
but no one else could lift me high above

I don’t know what I was doing,
when suddenly, we fell apart
Nowadays, I cannot find her
But when I do, we’ll get a brand new start

I’m in love with a fairytale,
even though it hurts
‘Cause I don’t care if I lose my mind
I’m already cursed

She’s a fairytale
Yeah…
Even though it hurts
‘Cause I don’t care if I lose my mind

WWW.mylove-story.blogfa.com

+ نوشته شده در دهم تیر 1388ساعت توسط عادل |

*140*#دوستت دارم*#شارژجدیدقلب
+ نوشته شده در پنجم تیر 1388ساعت توسط عادل |

یه دقیقه سکوت به احترام همه ی اونایىکه درحسرت نگاه تومردن.
+ نوشته شده در سوم تیر 1388ساعت توسط عادل |

ما سوخته دلان ساكن كوى غم ودرديم در زندكى شكست خورده ولى توبه نكرديم

www.mylove-story.blogfa.com

+ نوشته شده در سوم تیر 1388ساعت توسط عادل |

دنيا مثل بازيه گل يا پوچه *باتوگله بي تو پوچه*
+ نوشته شده در بیست و دوم خرداد 1388ساعت توسط عادل |

دنيا مثل بازيه گل يا پوچه *باتوگله بي تو پوچه
+ نوشته شده در چهاردهم خرداد 1388ساعت توسط عادل |

 تو سیب سرخ کدامین درخت پرتقالی که هر دانه انارت به سرخی گیلاس های درخت موز است ای گلابی من؟

+ نوشته شده در یازدهم خرداد 1388ساعت توسط عادل |

اگه شبا خوابت نمی بره ستاره های رو بشمار اگه کم اومد ، قطره های بارون و بشمار ، اگه بند اومد به رفاقتمون فکر کن چون نه کم میاد نه بند میاد.

+ نوشته شده در دهم خرداد 1388ساعت توسط عادل |

 هيچكس نميتونه به دلش بگه كه نشكنه ولي من حداقل تونستم يادش بدم وقتي كه شكست لبه تيزش توي دست كسي كه اونو شكسته نبره

+ نوشته شده در نهم خرداد 1388ساعت توسط عادل |

تا کجا رفتیم بدون اعتماد به نفس....هر دومون بشیم به دل اعتقاد به ترس....حتی اگه الانم با هم بودیم به فرض.....بودش عشقمون فاقد ضربان نبض....اصلا آیا الان هستی به فکر من....آیا گاهی میاری رو لب ذکر من....چی شد تصمیم گرفتی که منو ترک کنی.....از خدا برام آرزوی مرگ كني

+ نوشته شده در سوم خرداد 1388ساعت توسط عادل |

نرسد دست تمنا چو به دامان شما ، ميتوان چشم دلي دوخت به ايوان شما ، از دلم تا لب ايوان شما راهي نيست ، نيمه جاني ست در اين فاصله قربان شما

+ نوشته شده در دوم خرداد 1388ساعت توسط عادل |

چقدر ثانیه ها نامردند گفته بودند كه بر میگردند برنگشتند و پس از رفتنشان بی جهت عقربه ها میگردند

www.mylove-story.blogfa.com

+ نوشته شده در یکم خرداد 1388ساعت توسط عادل |

تواگه پائيز زردي واسه من بهار سبزي...تواگه هواي سردي واسه من هميشه گرمي...تواگه ابر سياهي واسه من ابر بهاري...تواگه دشت گناهي واسه من يه بي گناهي... تواگه غرق نيازي واسه من يه بي نيازي...تواگه رفيق راهي واسه من يه تکيه گاهي

+ نوشته شده در سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت توسط عادل |

پدرم مي گفت: عاشقي يك شب است و پشيماني هزار شبءحالا هزار شب پشيمانم كه چرا يك شب عاشق نبود

+ نوشته شده در سی ام اردیبهشت 1388ساعت توسط عادل |

روی نیمکت پارک نشسته بود. دلش می‌خواست یک دوست پیدا می‌شد تا با او درد دل کند. کبوتری روی زمین مشغول خوردن خرده نان‌های ساندویچ او که روی زمین ریخته شده بود شد. نگاهی به کبوتر کرد و با خود گفت، در این دوره زمانه باید چیزی داشته باشی تا دوستان دورت جمع شوند وگرنه تنها خواهی ماند

http://www.mylove-story.blogfa.com

+ نوشته شده در بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت توسط عادل |

دلم تنگ است دلم تنگ است دلم اندازه حجم قفس تنگ است سکوت از کوچه لبريز است صدايم خيس و باراني است نمي دانم چرا در قلب من پاييز طولاني است

http://mylove-story.blogfa.com

+ نوشته شده در بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت توسط عادل |